ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

اولین مریضی...

٢٤ مردادماه،درست وقتی 9 روزت بود، کمی بی حال شدی. صبح بلند شدم دیدم که بدنت داغه سریع لباساتو با دایی هادی کم کردم، بعدش با پنبه دست و پاتو خنک کردم... کمی بعد مامانی متوجه ناله هات توی خواب شد، سریع بردیمت دکتر، دکتر معاینه ت کرد گفت که بی حاله و ناله می کنه که علائمه خوبی برای نوزاد نیست و بهتره ببرین آزمایش بدین، الهی بمیرم، بابا محسن و مادرجون هم اومدن و بردیمت بیمارستان اطفال، آزمایش خون و ادرار ازت گرفتیم، که خدا رو شکر همه چیز مرتب بود، تا شب بدون دارویی، فقط با خوردن به موقع شیر و دفع به موقع خوب شدی... اینم یه عکس از اون روز ناراحت کننده... ایشاالله هیچ وقت دیگه مریض نشی مامانیه من... ...
16 شهريور 1390

شیــــــــــــــربده...

امروز خواب دیدم که مرتب میری عروسکهاتو میاری و اصرار داری که من بهشون شیر بدم، تازه سوای عروسکها می خوای که به نقاشی های اتاقت هم شیر بدم... در حال شیر دادن به این شخصیت نقاشی بودم که با صدات بیدار شدم دیدم شیر می خوای...   ببینین کار ما به کجا کشیده!!! ...
16 شهريور 1390

1 ماهگی

سلام به ابوالفضلم، پسرم، کسیکه یک ماه تو بغلمه، کسیکه یک ماه عاشق ترم کرده، کسیکه یک ماه پروانه ام کرده، کسیکه یک ماهه مادرم کرده... عزیز دلم، روحم، خیلی خوشحالم که یک ماه در کنارمون بودی، امیدوارم که سالهای سال در کنار هم باشیم و امید زندگیمون باشی، زندگیمون رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته، با هر نفست نفس می کشم، با هر گریه ت گریه می کنم، با هر لبخندت لبخند می زنم، با هر نگاهت عاشقتر می شم، عزیزم ممنونم که پیشمون اومدی، ممنونم که ما رو لایق مادر شدن و پدر شدن دونستی، ممنونم که پسرمون شدی... یک ماهگیت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککک... ...
14 شهريور 1390

عسل شدی...

امروز بعد از مدتها رفتی حموم... دست مامانی درد نکنه... اینم یه عکست بعد از حموم... ...
14 شهريور 1390

از راه دور اومدم...

مامانی(مامانم) برات یه داستان درست کرده، با صدای بچه گونه، میگه که از راه دور اومدی، واسه همین اینقدر خسته ای که اینطوری می خوابی، خاله مریم هم با این داستان کلی حال میکنه... اینم عکسی که این خستگیتو نشون میده... ...
12 شهريور 1390

هپلیه مامان...

د کتر گفته تا 5 روز حمومت نکنیم تا محل ختنه کاملا خوب بشه، حالا شدی یه پا هپلی واسه خودت مامانیه من... ...
10 شهريور 1390

سربازی و ...

مامان بزرگم همیشه به مامانم می گفت که تا وقتی پسرهات سربازی نرفتن مادر نشدی(آخه یکی از عموهام در دوران جنگ سرباز بود و خیلی به مامان بزرگم سخت گذشته بود)... حالا من می گم تا وقتی که پسرم و ختنه نکرده بودیم مادر نشده بودم... خیلی سخت بود... خدا رو شکر هفتم شهریور، روز دوشنبه،ساعت 2:30، وقتی 23 روزه بودی ختنه شدی... به قول بابامحسن مسلمون شدی... حالا من به رابطه ی ژرف سربازی و ختنه پی بردم!!! ...
10 شهريور 1390